![]() |
![]() |
|
| هرچند خلقتم انتخاب نبود اما پستویی ساخته ام تا زندگی را در آن محصور انتخاب هایم کنم |
|
زیاد عادت ندارم نوشته یا شعری رو به کسی تقدیم کنم اما این بار عادت شکنی می کنم و این شعرم رو که به یمن تولد حضور مهدی توی وبلاگم گفتم به خودِ مهدی تقدیم می کنم....
در این زمانه که تندیس شهر هم زاغ است جدال مدعیان دروغگو داغ است میان این همه خورشید های رو به کسوف زمانه ای که سزای چراغ شلاق است در این زمان که خدایان یأس می رقصند نفس ز حنجر "بیگانه "* و "استفراغ"** است *** خطوط آخر این فصل های پوچ و عبوس خطوط آخر دنیا که مرگ، تریاق است سرم هنوز به لبخند های تو دلشاد دلم به مهر نگاهت هنوز مشتاق است نه ، "هیچ چیز تو را از دلم نخواهد برد" و طبق منطقمان این مثال ِ مصداق است در این زمانه .... خدا را هزار مرتبه شکر تو هستی و چمنم با حضور تو باغ است
پ.ن.* بیگانه ، رمانی است از آلبر کامو پ.ن.** استفراغ نام رمانی است از ژان پل سارتر پ.ن.*** می دونم این مصراع به خاطر حضور "استفراغ" از وزن خارج شده اما می خواستم که حتما واردش کنم و جای دیگه ای براش سراغ نداشتم . ندید بگیرید!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط از نوادگان قابیل |
|
|
گاهی اوقات مجبوری که بدوی . انگار که ابر و باد و نه فقط مه و خورشید که انگار همه کهکشان راه شیری دست به دست هم داده اند تا تو نرسی . هر روز باید بدوی و هر روز بزرگ تر شوی و مدام محاسبه کنی که اگر هرروز یک وجب بزرگ تر شوی پس بعد از 10 رو ز یا 20 روز یا حتی 1 و نه حتی بعد از 2 ماه چقـــــــــــــدر بزرگ تر شده ای . دو ماه می گذرد و تو می بینی جایی ، روی نقطه ای از همان 10 روز ، یک ماه و شاید از همان 2 ماه پیش گیر کرده ای و داری درجا می زنی . هر روز حول یک میدان چرخیده ای و هر روز به یک نقطه تکراری رسیده ای . پس دوباره محاسبه می کنی ، برنامه می ریزی و بدون فکر دوباره می دوی ، چون فرصتی برای فکر کردن نداری .... عقبی از خیلی چیزها از خیلی کارها از خیلی برنامه ها ... یکی ، این وسط پیدا می شود و یقه ات را می گیرد که " آخه آدم ناحسابی اول فکر کن بعد با این سرعت بدو " حرف می زند ... می خندی ... بلند تر ... از این شعار کلیشه ای که به گمانم از زمان تولدش تا به امروز زیاد عملی شدن به خودش ندیده . فرصتی برای ایستادن نیست . اگر بایستی اگرهم زیر دست و پا له نشوی باز فرصتی برای جبران عقب افتادگی ات نداری . دستش را پس می زنی و دوباره می دوی ، فقط با روحیه ای ضعیف تر . از هر سو مسیر جدیدی جلوی پایت گذاشته می شود و حسرت های مختلف به دلت می گذارد و یکی از این حسرت ها دمی آسایش است ... دمی نفس کشیدن .. فارغ از عجله آدم های مختلف را می بینی که هر کدام در مسیری آرام و قدم زنان می روند و تو فقط از دور آرامش ظاهرشان را می بینی و در دل غبطه می خوری به همانی که حداقل مسیری را انتخاب کرده و حالا مجال قدم زنی دارد و تو همواره بار مسیرهای قبل و اکنون و آینده را همه را با هم به دوش می کشی و نمی توانی دست به انتخاب بزنی چون هیچ کدام چیزی نیستند که می خواهی . پس باز به دنبال مسیرهای جدید تر می دوی تا شاید در این سرگردان گشتن ناگهان دست تقدیر به دستت دست دهد و مسیری را که با روحت سازگاری داشته باشد پیش رویت قرار دهد . می دوی به دور همان مدار بسته مثل زمین در منظومه شمسی که قرار نیست به جایی برسد . شاید زندگی ما هم به خاطر زندگی کردن روی کره زمین با سبک زندگی زمین گره خورده باشد !!! یعنی موجوداتی که روی سیاره های دیگر کهکشان های جهان هستی زندگی می کنند سبک دیگری دارند ؟؟
پ.ن. یک ستاره شناس آمریکایی می گه که فرمولی کشف کرده و بر اساس این فرمول مطمئنه که فقط درکهکشان راه شیری 100 هزار سیاره دیگه وجود داره که در اون ها موجوداتی هستند که ما می تونیم با اون ها ارتباط برقرار کنیم !!!!!! این رقم رو اگه ببریم به کل جهان هستی .... پ.ن. چندی قبل که توی راه دانشگاه سری به خونه خواهرم زده بودم ، بعد از یه گفتگوی مختصر سر درد دل خواهرم باز شد و با نگاهی پریشون و درمانده گفت : فاطمه ... توی این یه الف بچه ام گیر کردم . دختره پررو ( مریم :12 ساله) پاشو کرده تو یه کفش که نمی خواد چادر سر کنه . منم به زور گذاشتمش یه مدرسه مذهبی که صدقه سرش چادر دوست شه اما هیچ فایده نکرد . حالا هنوز نه گذاشتم باباش بفهمه نه به روش میارم بلکه خودش آدم شه . تو هم که هم روان شناسی و هم زبون این مریم رو هم بیشتر می فهمی بیا باهاش حرف بزن شاید هدایت شه . همچین که اسنم روان شناس و ... به گوشم خورد ، به مذاقم شیرین اومد و دور برم داشت . یه چیزی ، یه حسی درونم برانگیخته شد ، انگار که خون خودشو با سرعت و شدت به مغزم رسونده باشه . یکی از من های درونم بیدار شد و رفت بالا منبر که چی ؟ چه معنی داره ؟ نوه دختری حضرت آیت الله ... و بی چادری ؟ چشم و دلمون روشن !!! چه غلطا ... نه بابا نذاریا این بچه که نمی فهمه ... این "من " تازه از خواب پاشده چنان الدرم بلدرمی کرده بود که نزدیک بود زبونم رو به حرف بکشونه و این خزعبلاتو تحویل خواهرم بده که ییهو یه دستی از پشت محکم زد پس گردنم . برگشتم . دست خودم بود و ضربه ای نثارم کرده بود که تمام کرک و پرم ریخت .
اینقدر ضدحالش قوی بود که دیگه بدون فکر زبونم شروع کرد به ایراد خطابه ، اونم بدون پرده پوشی و خویشتن داری ... شاید برای اثبات فکر در عمل . زیاد طنین حرف هام توی گوشم نمی پیچید که متوجه شم دقیقا از چی دارم حرف می زنم . از فرق سنت و دین گرفته تا بلای تشیع صفوی وار و اجبار در دین و گندی که سنت به دین زده و اصالت انتخاب و .... گفتم و گفتم . چشمام بسته بود و سرم داغ و خطابه ام به راه . وقتی تموم شد ، تازه نگاهم به نگاه خواهرم افتاد که چشماش از شدت تعجب کاملا ورقلمبیده بود و فکر کنم اگه به دستاش دست می زدم حتما یخ زده بود . یک کم این پا و اون پا کرد و سرآخر گفت :
همچین که جمله اش به آقاجان رسید دو دستی تو سرم کوفتم از این ناخویشتن داری ای که برای دفاع از آزادی عقیده کرده بودم ...
پ.ن. بعضی از آدم ها کاریزمایی دارند که نمی شه ازشون عبور کرد . ممکنه 100 تا نقطه ضعف هم توشون ببینی که باعث بشه لایق لقب استادی نباشن اما به خاطر مرام شخصیتی نتونی ازشون عبور کنی . به نظر من سارا شریعتی از این دسته آدم هاست . با اینکه از لحاظ علمی خیلی توپ نیست اما هر بار که سر کلاسش می رم نمی تونم تا آخر اون ترم کلاس هاشو بی خیال شم . شاید یه دلیلش زن بودنشه و حتما یکی از دلایلش هم سادگی و تواضع و مرام شخصیتیشه که خدا وکیلی هر بار صداش می کنم از ته دل بهش می گم: استاد .
پ.ن. چند روز پیش توی نقطه اوج بحث با مهدی ( برادرم ) یقه اش رو چسبیده بودم که : "آخه برادر من ، شما ها به چه انگیزه ای رفتید انجمن اسلامی دانشگاهتون رو به قول خودتون فتح کردید و دادید دست یکسری افرادی که حالا انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر توی این حال و احوال سیاست تبدیل بشه به کانون ازدواج و مدام همایش ها و دوره ها و کارگاه های ازدواج و ... بذاره و همکارش هم بشه دانشگاه الزهرا ؟ " مهدی بنده خدا هم که دنبال راه فراری می گشت ، کوتاه که نمی اومد ، می گفت : هر چیزی توی دوران خودش قابل بررسیه و ... سر آخر نمی دونم خودم یادش انداختم یا خودش گفت یا شاید هم منِ ِ وجدانم پا در میونی کرده بود که دوباره چماق دو سال مسئول فرهنگی بسیج دانشگاه بودن کوبیده شد توی سرم . تازگی ها هر دومون ، من و مهدی ، زیاد یاد این می افتیم که چقدر زیاد عوض شدیم و دانشگاه چه پوست کلفتی ازمون کند . حالا این پوست کلفت توی مهدی قوی تره ( شاید به خاطر اینکه رفت فلسفه خوند و نظام عقلانیشو موجه تر کرد ) و در من آسیب پذیر تر ... شاید چون من...
و پ.ن. آخر : شعرم تو حال و هوای سیمون دوبوار و اوریانا فالاچی خوندنم بود و مایه های فمینیستیش داد می زنه !!!! منم من وامدار قرن ها تحقیر اندیشه منم جادوگر افسانه هایی بی رگ و ریشه زنم ، تابوی ننگینی ز جهلی خام پرورده گلی زیبا که می ترسد مدام از سایه تیشه صدایی لا به لای پیچک تقدیر جان داده و شاید کودکی تنها و شب جامانده در بیشه صدای جیغ پر دردی که باید گم شود بین نشاط تازه بابا و بقای نسل ، خون ، پیشه تو این تعریف جا مونده "چرا؟" ؟ نه ، بی خیالش شو بذار بازم بگم دنیا به عدله ، رنجم از خویشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط از نوادگان قابیل |
|
|
زن ، مادر ، دختر ، خواهر ... این کلمات در ذهن بعضی ها با مفاهیمی مثل لطافت ، جذابیت ، احترام ، تقدیس و ... مقارن می شود . در ذهن عده ای دیگر با عبارت هایی مثل ضعیفه ، سکس ، جنس ضعیف ، " کل المراة عورة" ، دنده چپ مرد ، مزاحم ، کدبانو ، شهوت ، احساساتی ، نصف العقل و نصف الایمان و ... وصف می شود و در ذهن گروهی هم با برابری طلبی و مرد گونه بودن و حتی فمینیسم مجسم می شود و در ذهن های دیگر هم با تعبیراتی دیگر ... کاری به توصیف هایی که خارج از مرزهای ایران از زن می شود ندارم . روی سخنم با همین ایران و اذهان ایرانی است. وقتی به تاریخچه حقوق زنان در ایران نگاهی می اندازم کلاهم را بالاتر می گذارم و می گویم باز جای شکرش باقی است که در این روزگار زندگی می کنم . دورانی که که دیگر سر حداقل حقوقی مثل درس خواندن نیازی به چانه زنی و اجازه های ملتمسانه و مخفی کاری ( که بیشتر اوقات به محروم ماندن از درس هم منتهی می شده است ) ندارم . هرچند به نظرم امکانات و حقوقی که زنان ایرانی به دست آوردند خودجوش و خودخواسته نبوده و لااقل تا جایی که من می دانم هرگاه تلاش های فراوان و حرکت های خودجوش زنان کشورهای اروپایی برای گرفتن حقی به ثمر نشسته است ، چند وقت بعد این دستاورد به صورت واردات به ایران هم راه یافته است . نمونه اش حق رای زنان است که به عنوان دستاویزی سیاسی و بیشتر در شکل و رنگ رشوه به زنان داده شد و باز تا جایی که من می دانم قبل از آن حرکت خودجوشی برای گرفتن این حق راه نیفتاده بود . البته قبول دارم که از زمانی که مدرنیته وارد ایران شد ، زنانی به ندرت از قالب سنتی خود خارج شدند و به دنبال حقی شتافتند . اما اگر اکنون در کشورهای غربی تنها قوانین و عادت های مرد سالاری سد راه زنان می شود در ایران پتک بزرگتری به نام دین وجود دارد که در محدوده های بیشتری بر محدودیت های زنان افزوده است . درست است که در کتاب مقدس هم زن بسیار تحقیر شده است و قوانین سختی او را محصور کرده است اما تفاوتش در این جاست که در غرب ، یک روند آهسته و پیوسته در حرکت زنان وجود داشت که آگاهی تدریجی حاصل می کرد و به تدریج این آگاهی را به تمام اقشار اشاعه می داده است . یک فرآیند معقول که به تدریج تابوهایی را می شکست و انتقادهایی را پاسخ می داد و هنجارهایی را حاصل می کرد و در نتیجه رفته رفته حقوقی را برای زنان اساسی بر می شمرد . اما زمانی که نتیجه این روند بدون داشتن پیش زمینه و سیر مقدماتش به عنوان یک محصول وارداتی وارد ایران می شود ، یک قلمبه آگاهی فقط در اختیار قشر بسیار محدودی قرارمی گیرد و اکثریت نه تنها آگاهی ندارند که حتی این حق طلبی را محکوم می کنند و به هر وسیله دینی ، اجتماعی ، سنتی و .. در صدد سرکوب آن ها بر می آیند . و چه بسیار می بینم زنانی را که وقتی انسانیت و وجود متفردشان را در برابر وجود مرد به آنان یادآور می شوم ، انکارم می کنند و واقعا هدف خلقتشان را بودن "برای" مرد می دانند . اینجور وقت ها نمی دانم بخندم یا از فرط تاسف گریه کنم . زمانی که می خواهم به کسی به زور بقبولانم که : "به خدا تو هم حق داری" و او مصرانه و حتی با خشونت حقش را انکار می کند . تا چه رسد به خشم مردانی که با نتایج این واردات ، قرن ها سلطه و سالاریشان زیر علامت سوال می رود . از ماجراهای سیاسی اخیر ناراحت شدم . خیلی ناراحت شدم ، اینقدر که هر روز با جماعت معترض خیابان های تهران را زیر پا گذاشتم اما برای من از دردناک ترین روزها روزهایی بود که جناب احمدی نزاد (مانند رژیم سابق) با دادن وزارت به زن می خواست به بی آگاهی زنان حق السکوت دهد . روزهایی که توانایی و ناتوانی زنان برای سمت بی مقدار وزارت نقل و طنز هر محفلی شده بود . روزهایی که فریاد خانم رجبی بلند شد و ناتوانی زنان ( هم جنسانش ) را بر سر هر کوی و برزن شعار داد و هر جا می خواستم دفاع کنم و بگویم که وزارت چنان ارزشمند و پیچیده نیست که در زن و مرد بودنش آن هم در این دوره و زمانه فرقی حاصل شود ( آن هم با تاج هایی که وزرای قبلی و فعلی بر سرمان زدند)، ضربه سخن خانم رجبی بر سر حرفم فرود می آمد . برایم مهم است که در پیشروی جامعه به سوی آزادی و برابری ، یار باشم ، اما مهم تر این است که در برابری حقوق زن و مرد در کشورم گام بردارم . برایم مهم است که رییس جمهور کشورم انسان شریف تر و صادق تری شود اما مهم تر این است که به جایی برسیم که کاندید زن ریاست جمهوری به جرم زن بودنش تمسخر و رد صلاحیت نشود . برایم مهم است که جامعه حق طلب ، آگاه و رو به سوی تعالی باشد اما مهم تر این است که هم جنسان خودم را در جامعه به سوی خودشکوفایی و تعالی مدد کنم .
پ.ن . کاش بعضی آیات در قرآن نبودند تا سخنم را در لحظه شکوفایی در نطفه خفه نمی کردند . کاش ... کاش ...
پ.ن. چند روز پیش از خیابونی می گذشتم ، 3 تا پسربچه 8-9 ساله بازی می کردند . یکدفعه یکی از بچه ها به دوستش ناسزایی گفت که من و تمام آدم های توی خیابون اول به هم نگاه کردیم و بعد از شدت شرم تا ته خیابون سر به زیر انداختیم ... و من تا مدت ها به این فکر می کردم که کدومشون مقصرند ؟ خانواده ای که نتونسته بچه 8-9 ساله ای رو تربیت کنه؟ سیاستی که مردم رو تو گرداب فقر اقتصادی و اجتماعی و آموزشی گرفتار کرده و پای خیلی حرف ها و دردها رو به خونه ها باز کرده ؟ تلویزیون ، ماهواره و نت و درکل تکنولوژی ای که راه خیلی کارها رو برای خیلی کارها و شنیدن ها باز کرده و روابط خانواده رو ضعیف کرده؟ یا ...؟ و ترسیدم .... ترسیدم از اینکه پسر خواهر 7 ساله ام داره تو چه فضایی بزرگ می شه و بچه 5 ماهه خواهرم تو چه جامعه ای قراره دست و پا بزنه ؟ ترسیدم از جامعه ای که اکثر دارایی های فرهنگیش وارداتیه و وضعیتی اسف بارتر از رفرنس هاش خواهد داشت ... ترسیدم از اخلاق و ارزشی که داره جون می کنه و نفس های آخرش رو انگار توی همین نسل باید بکشه ... دوست دارم از فرط ترس و یاس ، دوباره به آرزوهایی هر چند در حد توهم رو بیارم که کاش دستی از غیب برون می آمد و کاری می کرد.
پ.ن. اگر با هر قسمت از حرفم مخالفید خوشحال می شم نظرتون رو بدونم.
پ.ن. و سروده ای که مدتی پیش گفتم و با اینکه بیانش خشنه اما دوستش دارم : چقدر فاصله بین من و شماها بود عجب تصور خامی ، همه اش رویا بود ! اسیر تنگ دلم را به رود خوش کردم سراب بود ولیکن چقدر زیبا بود میان معرکه جنگ چشم بستم تا شعار صلح دهم ؟ ذات جنگ دعوا بود ! محاکمه شدم و جرم من همین بس که دلم هوای سفر داشت ، سر به بالا بود خدای دین مرا بر صلیب خواباندید خداکشی هم از آیینتان هویدا بود سکوت وار خدا را به عقل پروردم لگد زدید به باری که نوشکوفا بود دل نهنگی من باز یاد ساحل کرد تفاهم من و دریا ؟ آه رویا بود ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط از نوادگان قابیل |
|
|
بالاخره تموم شد . بعد از یک سال . پایان نامه ای که گاه تموم شدنش رو تو خواب می دیدم . پایان نامه ای که اکثر دوستام توی یه هفته تموم کردن. اما پشیمون نیستم که یه سال سر یه موضوع موندم . آخه از توش به یه چیز مطمئن شدم . زندگی واقعا هیچ معنایی نداره . موضوع پایان نامه ام اگزیستانسیالیسم و معنادرمانی بود . جالبه که فرانکل توی معنادرمانی می گه آدم ها به 4 طریق می تونن برای زندگیشون معنا درست کنند . 1- رنج 2- مرگ 3- کار 4- عشق . مایوس کننده ترینش کاره . وقتی به اینجا رسیدم که فرانکل یکی از معناساز های زندگی رو کار دونسته از کل حرف هاش نا امید شدم و با خودم گفتم شاید اون هم فقط از دور دستی بر آتش داشته ... قضاوت ناعادلانه است ؟ باشه ... اصلا دیگه در مورد فرانکل چیزی نمی گم . به نظرم رنج ، تلاشی موقتی در آدم به وجود میاره که رنج رو برطرف کنه . چون اگه به یه آدم بی معنا وسط تقلایی که در مبارزه با رنج می کنه بگیم : آخرش که چی ؟ وقتی رنجت رفت مگه قراره چی بشه ؟ به نظرتون باز هم به تقلاش یا اون شدت ادامه می ده ؟ مرگ هم همینطوره . اتفاقا مرگ به آدم دلهره و اضطرابی می ده که به بی معناییش دامن می زنه. آدم از یه طرف می دونه که یه روز تموم می شه ، یه روزی که خودش نمی دونه و نمی تونه کنترلش کنه . یه لحظه ای که ممکنه هر لحظه باشه . و از طرفی دلش می خواد توی این فرصت محدود خوب زندگی کنه اما چون به جایی نمی رسه محدود بودن فرصت دلهره اش رو بیشتر می کنه . عشق هم یه معنای موقتیه . کاملا موقتی . چند سال که از وصال عشقی بگذره ، عشق هم می شه مثل هر ماجرای دیگه ای که تو زندگی اتفاق افتاده و ازش می شه رد شد . کار هم که دیگه اسف بار ترین راه فرار از این سواله که " تو زندگی قراره چه اتفاقی بیفته ؟ زندگی قراره آخرش به کدوم راه باریکه برسه که بتونه رنگ دریا رو ببینه ؟ " به نظر من یکی از چیزایی که می تونه اسم معنا رو بگیره ، خداست . دین . معنویت یا هر چیزی از این قبیل . خلاصه یه امر مابعد الطبیعی که با مرگ تموم نشه . یه چیز فراگیرتر و قدرتمند تر از انسان . مهم نیست خدا باشه یا غیر خدا . مهم اینه که معنا بده . به فرد انگیزه ای بده که بتونه مابقی زندگیشو قدم بزنه یا بدوه .
پ.ن. وقتی نشونه های شهسوار ایمانی کی یرکگور رو می خوندم چقدر یاد خطبه همّام امام علی (ع) افتادم . چرا متالهین ادیان مختلف آخرش به یه نقطه مشترک می رسند ؟
پ.ن. وقتی شنیدم قراره تاریخ به دست این دولت، به این وقیحی کاریکاتور بشه آه از نهادم بلند شد. انگار دانشمند ها و حکما از دل آسمون یکدفعه پریدن بیرون و شرایط سیاسی _ اجتماعی – اقتصلدی – دینی و ... جامعه توی سیر و بلوغ تفکرشون تاثیری نداشته !!!
پ.ن. امسال برای اولین بار شب قدر رو توی حسینیه ارشاد به صبح رسوندم . تجربه با ارزشی بود که مسلما به تجربه نکردنش ارجحیت داشت به خصوص در کنار دوست عزیزم زینب ، همینطور شعار های الله اکبر بعد از قرآن به سر گرفتن ...
پ.ن. آقای امیر ، واقعا از این همه لطف سپاسگزارم . هنوز فرصت نکردم همه اطلاعاتی که دادی رو بخونم اما تا جایی که خوندم برام جالب بود و لازم بود که ازت تشکر کنم .
پ.ن. یه خبر خوش دارم اینکه موسسه معرفت و پژوهش هنووووز تعطیل نشده و این ترم هم کلاس های جالبی گذاشته ... کسایی که علاقه دارن حتما یه سر بزنن.
پ.ن. در مورد شان زن در اسلام حدیث های شگفت انگیزی دیده بودم اما به تازگی به احادیثی برخورد کردم که در شگف انگیزی، گل سر سبد تمام شنیده هامه !!!!!!!!!!!!!! «در حدیث منقول است که حضرت رسول چون به خواستگاری زنی می فرستاد می فرمود گردنش را بو کنند که خوش بو باشد و غوزک پایش که پر گوشت باشد.» «حضرت صادق فرمود که خوبی زن آن است که مهرش کم باشد و زاییدنش آسان باشد و شومی زن آن است که مهرش گران و زاییدنش دشوار باشد.» حضرت امیرالمومنین فرمود که مردی که کارهای او را زنی تدبیر کند ملعون است.» «حضرت رسول چون اراده جنگ داشتند با زنان خود مشورت می کردند و آن چه ایشان می گفتند خلاف آن عمل می کردند.» حضرت رسول فرمود که اگر امر می کردم که کسی برای غیر خدا سجده کند هر آینه می گفتم که زنان برای شوهران سجده کنند منبع:مجلسی، محمدباقر(1037-1111ق)، حلیه المتقین(در آداب و سنن و اخلاق اسلامی)، انتشارات باقرالعلوم
پ.ن. متاسفانه برای این پست اینقدر درگیر پایان نامه بودم که وقت فکر کردن به خودم هم نداشتم چه برسه به شعر گفتن ! اما یک شعر از ویلیام بلیک می گذارم: ترانه : چه شادمانه ، گردش کنان از مرغزاری به مرغزاری می رفتم؛ و سرفرازی تابستان را به تمامی می چشیدم؛ تا شاهزاده عشق را دیدم. که بر پرتو آفتاب سبک می پرید. زنبق ها را از برای گیسوانم نشان داد و گلهای سرخ آزرمگین را از برای پیشانی ام. در باغ های دلگشای خود راهم داد آن جا که سرمستی های زرینش می رویند. بال های من از شبنم های شیرین بهاری تر بود و آفتاب خروش مرا شعله ور ساخت. او مرا در تور پرندینش بگرفت و در قفس زرینش زندانی ام کرد. او دوست می دارد که بنشیند و به ترانه من فرا گوش دهد؛ آنگاه ؛ خنده زنان ؛ سراندازی می کند و با من به بازی می پردازد و زان پس بالهای زرین مرا فراخ می گسترد و آزادی از کف رفته ام را به سخره می گیرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط از نوادگان قابیل |
|
|
کسی که چرایی زندگی را یافته است با هر چگونگی خواهد ساخت. " نیچه "متاسفانه در دنیایی و از این دنیا در مرز و بومی زیست می کنیم که هر آن کس که زورمند است ، به خیالش که حاکم قوه اندیشه و زمان دیگران هم می شود . او زور دارد ، پس می تواند وقت مرا از صافی بگذراند و دانه درشت های زمانم را به یغما ببرد . او زور دارد پس می تواند مغزم را و اندیشه ام را کالبد شکافی کند ، هر آنچه مخالفش است با گرته برداری حذف و با توهماتش فضاهای خالی را پر کند . او زور دارد ، پول هم دارد ، پس بهترین ها را می تواند داشته باشد . شنیده ام که کیارستمی گفته : " نبوغ در محدودیت ها ایجاد می شود " پیش از این که جمله کیارستمی را بشنوم هم گمانم بر همین امر بود اما واقعا همه جا صادق است ؟ "او"* خودش همه جا یک پایه پارتی بازی است و همه امکانات را دارد و من برای ورود به هر جا باید اول اجازه او و دوستانش را بگیرم و اگر مغزم و زبانم را در مصرف گرته برداری و صافی او قرار ندهم من هیچ جا نخواهم بود و در نمودارهای جامعه شناختی هیچستانی خواهم شد از اهالی هیچ و مشغول به هیچ. تنها بین کتاب هایم محو خواهم شد . همانطور که الان محو شده ام . آب خواهم شد ، قطره ای شاید روی صفحه ای از کتابی از کتاب های کتاب خانه هایم ... و شاید هم تن به روزمرگی دهم و همانی شوم که پدرم خواسته ... یک زن خانه دار کدبانو که چشم در راه آقا بالاسر است . اما من ترجیح می دهم قطره شوم و کمتر، هیچ شوم اما اسیر روزمرگی نشوم ، نابود شوم اما برای مقامی یا اجازه ای یا مطلوبی زیر بار ظلم و زور و پول نروم . 3 ساعت است که نشسته ام در انتظار مدیری که می گوید جلسه دارم اما صدای بازی با نوه اش از پشت درهای بسته هم به گوشم می رسد و من چنان سرم را روی کتابم خم کرده ام و در معنایی که فرانکل تقلا می کند به زندگیم تزریق کند غرق شده ام که شک می کنم قطره ای که روی کتاب چکید عرق پیشانیم بوده یا وجودم است که تبدیل به قطره شده . ------------------------- خانم مدیر در حال نماز خواندن است و معاونش هم جلوی پای من در سجده افتاده . نه اشتباه نکنید ، مسلما جلوی پای من که نه ، من در جهت قبله به انتظار مدیر نشسته ام . اما با وجود این تحقیر ، من در وجودم رنجی را حس می کنم که او و هم مسلکانش هیچ گاه و هرگز در قلبشان حس نخواهد کرد . رنجی مایه مبارزه من خواهد شد و مسیر زندگیم را به نشیب و فراز خواهد سپرد که ایشان حسرتش را با خود به گور خواهند برد . من حامل یک رنج انسانی هستم ، رنجی که چه بسا آبستن نبوغ باشد . ------------------------- بالاخره مرا احضار کرد ، پذیرفت و در کلام نخستین قرآن را چون پتکی بر سرم کوبید . اینقدر سخت که گوشم سوت کشید و خونابه در چشمم شکفت . استخاره ای که نمی دانم از کجای قراردادمان استخراج کرده بود بهانه کرد تا غیرمستقیم بگوید : سرت سبز است ، دلت سبز است و کسی خبر حضور تو را در جمعیت سبز اندیشان به من داده است و من از تو که از اندیشه هم بیزارم و حالا هم که قدرت در دستان من شور گرفته پس اخراج. " او خودش را به خریت زد و گمان کرد من جمله اش را باور می کنم. اول فکر کردم : " خب اجازه مرا از خدایش خواسته و من و خدای او هم که ... " اما او مغرور تر از این ها بود که حتی از خدا اجازه بگیرد . طبل توخالی ای بود در دست قدرت و من آواز نابهنجارش را از نزدیک می شنیدم. استفاده ای کثیف از دین کرد و استفاده ای کثیف تر از یگانه مرجع معتبر دینی من ، قرآن . می خواستم بگویم دیگر دست به قرآن دراز نخواهم کرد که مرا زیر پای قدرت له کرد . اما نه . نمی گویم که قرآن یگانه امیدی است که بتوانم از قبلش معنایی به زندگیم راه دهم . از قرآن دلگیر نخواهم شد اما تنفرم از دیندارانی چنین ، فزونی یافت . دینی که باتوم دست طفل 16 ساله می دهد . دینی که قتل را مباح ، مستحب و بلکت هم واجب می کند . دینی که قلب می شکند ، داغدار می کند ، دینی که ظلم می گوید و مظلوم را شکنجه می دهد تا اعتراف کذب بگیرد . دینی که سکوت را در برابر ظلمی چنین آشکار روا می دارد .دینی که اهل چرتکه اندازی است . دینی که حق له کردن می دهد . دینی که مرا و غرور مرا و وجودم را امروز نادیده گرفت . و گذاشت زیر چنگال زنی با ندای دین داری ، صدای خرد شدن استخوان های وجودیم را بشنوم و از سر بی پناهی در گلویم مهیب انفجاری حس کنم . نه تنها حقم را ببینم که در تجاوز قررار گرفته که برچسب دار هم بشوم . دینی خواهم ساخت . دینی که مانند "کس" خواب فروغ باشد . دینی مهربان و خیرخواه .نامش؟ اسلام یا غیر اسلام چه تفاوت ؟ مهم ذات دین است و مهم این است که دین من به خیر به انسانیت به اخلاق و حتی به خدا هم نزدیک تر باشد. به قول خواجه شیراز: غلام همت دردی کشان یکرنگم نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند.... و اما شعرم که به نیت دیگه ای گفتم ولی وقتی تموم شد نمی دونم چرا ولی خوشبختانه رنگ سبز هم گرفت ... نهنگ ها به سواحل پناه آوردند و مرگ را و دلش را به آه آوردند چه بی بها شده مرگی که پشت هر شیشه حراج خورده برای نگاه آوردند کلاغ های عزادار ِ پیرِ شهرِ خموش خبر ، خبر، خبر از یک گناه آوردند دوباره نسل کشی ، ننگ ، قتل هم ریشه قصاوتی که از انبوهِ جاه آوردند زبان سرخ ، سرم را به دست طوفان داد چه ناشیانه برایم گواه آوردند زمین نوشته رنجی است بی یقین ، هرچند گذشتگان سر هر بند ، راه آوردند و باز کلبه و تنهایی و طنین سه تار چه خوب شرح مرا در سه گاه آوردند
پ.ن* مخاطبم از "او" همان شخص مدیر است. پ.ن. به نظرم تبریک ماه رمضون کار بی دلیلیه چون محلی از تبریک نداره ، به نظرم یه فرصت استفاده از معنویت حاکم بر زمان و مکانه . امیدوارم هر کس که در تکاپوی پیدا کردنشه ، بیشترین استفاده و بهترین برکات نصیبش بشه . پ.ن. جناب اکونومیست . روی پیشنهادتون دارم فکر می کنم و هر وقت جمع بندیم کامل شد حتما درباره موضوعی که مطرح کردید ،می نویسم . سپاس از جرقه ای که در ذهنم روشن کردید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط از نوادگان قابیل |
|
|
سلام . به خودم و به همه دوستان حقیقی دنیای مجازیم . به مناسبت بیست و دومین سالگرد خلقتم روایت هایی از آفرینش نقل شده در تورات و قرآن را به خودم و شما تقدیم می کنم .
عهد عتیق ، سفر پیدایش : سرانجام خدا فرمود : " انسان را شبیه به خود بسازیم تا بر حیوانات زمین و ماهیان دریا و پرندگان آسمان فرمانروایی کند." پس خدا انسان را شبیه به خود آفرید . او انسان را زن و مرد خلق کرد ، ایشان را برکت داده و فرمود " بارور شوید و زیاد شوید ، زمین را پر سازید و بر آن تسلط یابید و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همه حیوانات فرمانروایی کنید . تمام گیاهان دانه دار و میوه های درختان را برای خوراک به شما دادم و همه علف های سبز را به حیوانات و پرندگان و خزندگان بخشیدم ." آنگاه خدا به آن چه آفریده بود نظر کرد و کار آفرینش را از همه لحاظ عالی دید و شب گذشت و صبح شد . این روز ، روز ششم بود.
قرآن ، سوره مومنون ، آیات 12 تا 14 ترجمه مرحوم محمد کاظم معزی و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طین : و همانا انسان را از چکیده ای از گل آفریدیم ثم جعلناه نطفة فی قرار مکین : سپس قرار دادیمش نطفه ای در آرامگاهی استوار ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فکسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا ءاخر فتبارک الله احسن الخالقین : پس آفریدیم نطفه را خونی بسته ، پس آفریدیم خون را گوشتی جویده ،پس آفریدیم گوشت را استخوان هایی، پس پوشاندیم استخوان ها را با گوشتی سپس پدید آوردیمش خلقتی دیگر ،پس خجسته باد خدای بهترین آفرینندگان. و به قول شریعتی* : مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ، نه آنچنان که "کسی می خواست " ، که من کسی نداشتم ، کسم خدا بود ... او بود که مرا ساخت ، آن چنان که خودش خواست ، نه از من پرسید و نه از آن " من ِ دیگرم " . من یک گل بی صاحب بودم . مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب تنها رهایم کرد. " مرا به خودم واگذاشت " عاق آسمان !!!
حرف زیاد است ولی فعلا در وادی سکوتی سیر می کنم که حتی یک کلمه هم ابطالم می کند . این سکوت به هیچ وجه عرفانی نیست . اصلا من و عرفان ؟ یکی بودم با عشق ولی الان فرسخ ها با عشق و عرفان فاصله عقیدتی دارم. سکوت فقط از آن جهت که بتوانم زندگی کنم و برای فکر هایم و کتاب هایم نیاز به اجازه گرفتن نداشته باشم و هر لحظه با نگاه انکار به حرف هایم نگریسته نشود . یادم رفته بود که باید همسو شوم وگرنه سکوت کنم . تنهایی و سکوت صیقل زیبایی برای انسانیت است و در بطن آن هر لحظه وقت داری و رخصت داری تا مدام خودت را بتراشی و ببینی و دوباره بتراشی ... و آخر هر آنچه بماند هرچند نازک و لاغر باشد اما اصیل است و زیبا . ( وقتی که مجبور بشی 9 ساعت توی یه اتاقک دربسته مثل ماشین با چند تا بزرگتر از خودت که قصد اصلاح و ارشادت رو دارند همنشین بشی در حالیکه در برابر حجم زیاد ارشاداتشون فرصت دفاع از جزیی ترین باورهات هم نداشته باشی ، چه برسه به کلیات !!! بدونی که نمی فهمن که چی می گی یا می خوای بگی ولی ناشنیده ردت می کنن و مدام می گن تو اشتباهی ...چه حسی بهت دست می ده ؟ این نتیجه و فشرده احساسات من بعد از در اومدن از این فضا بود) و طبق رسم وبلاگیم در پایان هم شعری ...هرچند شعر که شاید نه چرا که عزیزی می گفت شعر باید احساس بدون بیان فکر باشد و من هنوز نتوانسته ام سروده ای داشته باشم که فقط و فقط بیان احساس باشد.
نه تنها آسمان از خاک دنیا بغض و کین دارد که انسان هم به آن بالا نگاهی خشمگین دارد ملائک در سجودند و "اتجعل من یفسد ؟" خوان و "انی اعلمی" شد رنج انسان و زمین دارد..**. خودش را می خراشد بی خبر از بذر شر پاشی درختی سبز شد انگار سیبی در کمین دارد و آدم عطسه کرد و پیک حق را دید و مومن شد ولی در عصر من آدم ، جهانی بی یقین دارد میان کوچه های دردناک و سرد اندیشه هدف ؟ ولگرد بی سامان ! نشانی بیش از این دارد؟ دودل بودم غزل را در رثای عشق بنویسم ولی قسمت نشد ، این بار هم لحنی غمین دارد ----------------------------- پ.ن.* هبوط در کویر ، علی شریعتی ، انتشارات چاپخش پ.ن.** "دارد" باید متصل به بیت بعد خوانده شود یعنی " زمین دارد خودش را می خراشد..." پ.ن. جناب رند ،بسیار سپاس از دعوت صمیمانه تان ... پ.ن. در انتهای مطلب مقاله ای می گذارم که مدت ها پیش شاید 1 الی 2 سال پیش نوشتم و فراموشش کرده بودم اما امروز درباره تضاد عقل و دین به احادیثی برخوردم که دوباره یاد مقاله ام افتادم و تصمیم گرفتم وبلاگیش کنم. وقتی الان دوباره می خواندمش به نظرم کمی ضعیف بود اما به مقتضای سنم و فضایم و اولین مقاله جدّیم، خوب بوده است ،امشب کمی درش دخل و تصرف کردم اما قالبش و نتیجه اش همان است .
از روزگاران قدیم شاید از اولین وحی و اتصالات آدمی با خداوند جل جلاله،این جرقه در ذهن بشر زده شده باشد و شاید هم... . به هر صورت مبحث«عقلانی بودن دین» موضوع بسیار مهمی است که از قدیم الایام در مباحثات عرفا، حکما، فلاسفه و اهل کلام رد پایی دارد و این مجادلات و مباحثات به دوران ما نیز کشیده شده است و به نظر نگارنده جا دارد که بسیار بیشتر روی این موضوع بحث شود؛چرا که تمام اعمال و اعتقادات و اندیشه های ما تحت سیطره یکی از این دو پیش فرض خواهد بود: 1- دین تعبدی است و عقلانیت در آن نقشی ندارد. 2- دین و دستورات آن همگی عقلانی است. یا باید عقل را محترم شمرد و آن را وارد دین کرد؛ یا آن را کنار زد و عرصۀ دین و عقل را با هم مباین خواند. هدف از این مقاله، تنها طرح سوال است، چه این مطلب آنقدر بزرگ و مهم است که نه من دانشجو از پس حل این مسئله برآیم و نه این مقاله گنجایش بیان تام و تمام مطلب را داشته باشد. فقط پلی باز کنیم میان ذهن خود و مسئله:( بقیه اش را در ادامه مطلب دنبال کنید) ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط از نوادگان قابیل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
فصل نو دانشکده علوم اجتماعی پایگاه خبری پایگاه خبری روشنفکران مرکز مطالعات و تحقیقات زنان لوح معرفت و معنویت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان شعر گپ و گفت |
|
RSS
|